ساعت بیداری

اینجا ساعت به وقت بیداری است...

ساعت بیداری

اینجا ساعت به وقت بیداری است...

مشخصات بلاگ

استفاده از شبکه های اجتماعی ایده جالبی است که باعث شده برخی نیازهای انسانها مثل نیاز به روابط اجتماعی و تسهیل این روابط برطرف شود . اما اینطور به نظر میاد که جلوی برآورده شدن برخی نیازهای دیگر را سد کرده باشد مثل نیاز به تنهایی.
شاید وبلاگ نویسی راهی باشد که آدم دست کم بتواند در تنهایی خودش تنها باشد و این تنهایی را با دیگران قسمت کند.
اینجا ما همراه تنهایی هایمان در پی ما شدن هستیم. سعیمان بر این است که علاوه بر حرکت به سمت جلو ، در راستای محور z هم حرکت کنیم و همان مسائل شاید همیشگی را به قدر وسعمان عمیـق تر بررسی کنیم. پـــس :
گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا "بیا"...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی براساس نویسنده مطلب
آخرین نظرات

مرحله بعد

پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۵:۰۴ ب.ظ

هرکسی که بازی های رایانه ای را تجربه کرده باشد، از اشتیاق رفتن به مرحله بعد به خوبی آگاه است. اشتیاقی که باعث می شود ساعت ها یک جا بنشینیم و بدون توجه به گذر زمان، موانع یا دشمنان مجازی را یکی یکی پشت سر بگذاریم. اگر از فردی که در حال یک بازی رایانه ای است و برای برنده شدن تلاش می کند بپرسیم که بعدش چه خواهد شد بسیار محتمل است که بگوید" به مرحله بعد خواهم رفت" و اگر درباره مزیت مرحله بعد بپرسیم ممکن است درمورد فضاها وامکانات جدید آن بشنویم.

زندگی معمولی آدم ها هم کمابیش همین طور است. ما از مرحله ای به مرحله دیگر رفتن را پیشرفت یا شکست تلقی می کنیم و با تلاش یا بدون آن، در انتظار رفتن به مرحله ای هستیم که بنابر معیارهای نه کاملاً عقلانی مان، مرحله بالاتر است. برخی برای ساخت رؤیاهای خود منتظر ازدواج می شوند، برخی واحدهای درسی را بدون هدفی مشخص پاس می کنند تا زودتر وارد مرحله فارغ التحصیلی یا مرحله تحصیلی بعد شوند، برخی نیز مدام کار می کنند و پس­ انداز تا وارد مرحله ثروتمندی شوند. اما اگر مترهای ما از فرهنگ و حرف آدم ها و امثال اینها پیراسته شوند، شاید در بسیاری از موارد بتوان اسم این پیشرفت ها یا شکست ها را صرفا دگرگونی گذاشت: جابه جاییِ نه لزوماً ارزش­باری از مرحله ای به مرحله دیگر.

فارغ از همه دلایلی که این دست ­و­ پا زدن ­ها، برای درنوردیدن و طی کردن سلسله ­وار مراحل مختلف، ممکن است داشته ­باشد، گمان می­کنم یکی از مهم ­ترین دلایلِ این پویاییِ کاذب باید فرار از فکر کردن به پاسخ مهم­ترین سؤال­های زندگی باشد. سؤال­هایی مانند این که: در پایان زندگی ­ام می­خواهم در چه جایگاهی باشم؟، هدفم از بودنم چیست؟، سبک من برای زندگی کردن چه خواهد بود؟ ممکن است بیان این سؤال­ ها به درستی صورت نگرفته­ باشند و یا مهم­ترین سؤال­های زندگی هر شخص متفاوت با دیگری باشد، اما نکته مهم این است که هرکس، هنگام خلوت با خود و تأمل در مورد نحوه زندگی­ اش، خواهددانست که چه پرسش ­های مهم بی­ جوابی دارد که با گرفتار کردن خود و سوار شدن بر جریانی که بسیاری از آدم­ ها نام آن را پیشرفت گذاشته­ اند، از مهیا کردن پاسخ صحیح سرباز می­ زند و برای دل خود "خوشی" فراهم می­کند.

آن چه که باعث شده­ تا نسبت به ارزش­ گذاری مراحل مختلفی که طی کردنشان رسم زمانه شده مطمئن باشیم، برخی پیش­فرض­ها هستند. اگر این پیش­ فرض­ها را، حداقل برای خودمان، صراحت بخشیم، شاید راحت ­تر بتوانیم در مورد این که آیا طی مرحله ­ای خاص، در مسیر زندگیِ مطلوبِ ما، ضروری، ممکن، یا مضر است، تصمیم بگیریم.   


پ.ن: دنیایی از حرف را خواستم در این چند خط مطرح کنم اما آن­ گونه که می خواستم نشد، نمیدانم قصور از من بود و توانایی قلم و دنیای واژگانم یا حرفهایی که انگار به آسانی آغشته به کلمات نمی ­شوند و فقط ضربه می ­زنند به ذهن چون منی. امیدوارم نظر خود نسبت به میزان گویایی متن، محتوای آن، و هم ­چنین حرفهایی که در این زمینه دارید را مطرح بفرمایید.


نویسنده: بانو

نظرات  (۴)

نون والقلم و ما یسطرون 

سلام که نام خداست 

بانوی عزیزم ! اول از همه میخوام فخر بفروشم به این مسئله که افتخار داشتم این نوشته رو با صدای گرم نویسنده اش بشنوم ! :))) اما حتی نوای گرم خانم نویسنده هم باعث نشد که این نوشته رو دو بار دیگه نخونم و ازش لذت مضاعف نبرم ! 

فکر میکنم قبلا در مورد این متن نظرم رو بهت گفتم . مدتهاست میخوام افکارم رو با این موضوعیت سر و سامان بدم و مطلبی در موردش بنویسم ولی هنوز که نتونستم امیدوارم مطلبت نیروی محرکه لازم برای ایجاد جریان در مدار نوشتنم رو ایجاد کنه تا کورسویی از این لامپ کم نور نویسندگیم روشن بشه ! 

اما علی الحساب دوست دارم به این نکته از صحبت های دکتر بابایی زاد برای ترجمه حرفت استفاده کنم. دکتر بابایی زاد در یکی از برنامه هاشون در این باره صحبت کردند که دو سوال اساسی هست که اگه یه فرد بهش جواب بده تکلیفش رو تو زندگی با خودش معلوم کرده . بعضی ها این سوال رو از خودشون پرسیدند اما خیلی ها ممکنه این دو تا سوال رو اشتباها جواب داده باشند . اینکه من از خودم بپرسم "در زندگی چی میخوام ؟" و " از زندگی چی میخوام؟"  اینکه بدونم در زندگی چی میخوام یعنی هدف زندگی خودم رو تعیین کنم . یعنی وجود خودم رو تحقق ببخشم . یعنی ببینم چه کاری هست که من برای اون کار ساخته شدم و باهاش خودم رو متحقق میکنم و اون کار برای من ساخته شد . آیا میخوام مادر خوبی باشم . آیا میخوام نوازنده خوبی باشم . آیا مخیوام نویسنده خوبی بشم . یا هر چیز دیگه ای .... . وقتی به این سوال جواب درست و مناسبی داده بشه اون وقت تعیین میشه که " از زندگی چی میخوام " خونه ؟، ماشین ؟، بچه ؟ پول؟ شغل  ؟ و خیلی چیزهای دیگه . فکر میکنم تکلیف آدمها ( شاید پیش از همه و بیش از همه خود من ) جوابی برای این سوال ندارند که در زندگی چی میخوان و طبق صحبت های دکتر اگر کسی نتونه به این سوال جواب بده و خودش رو شکوفا کنه دچار به اضطراب افزاینده میشه و تلاش میکنه که این اضطراب رو با چیزهای دیگه روش سرپوش بذاره . به همین دلیل شروع میکنه به جمع کردن مال و خونه و عنوان و مقام و .... . 

ممنون از مطلبت . امیدوارم به زودی بتونم دیدگاه خودم رو در این باره مطرح کنم. 
پاسخ:
بسم الله
سلام 
از این که این نوشته مورد پسندت واقع شد خوشحالم. من هم مفتخرم که اولین بار در حضور شما دو پاراگراف اول این متن رو خوندم و جملات بعدی رو هم در نتیجه صحبت هامون نوشتم
امیدوارم زودتر حرفهایی که در این زمینه داری رو بتونم بخونم یا بشنوم

مطلبی که از دکتر بابایی زاد ارجاع دادی، جالب بود و تا حد زیادی با نوشته من هم مضمون بود اما من امیدوار بودم بیش از این ها رو بتونم برسونم که میسر نشد. نکات اصلی که مورد اشاره م بود:  1.عدم حقیقی بودن ارزش مراحل مختلف زندگی که طی می کنیم، 2. فرار ما از (یا ناتوانیمون برای) یافتن پاسخ های مهم ترین سوالات زندگی 3. پیش فرض هایی که باعث میشن انجام برخی کارها رو ضروری و صحیح بدونیم در حالی که حتی نمی دونیم اون پیش فرض ها چین و لازمه تا با تفکر برای خودمون واضح و شفافشون کنیم 4. پیش فرض هایی که حالا برامون روشن شدن رو لازمه مورد سوال قرار بدیم تا درستی یا اشتباه بودنشون مشخص بشه، 5. ممکنه طی کردن برخی مراحل نه تنها بی ضرر، بلکه مضر باشه در راستای رسیدن ما به اهدافمون.   
سلام 
بانو جان این مساله ای که در موردش صحبت کردی هر از چند گاه دغدغه من میشه و نمیدونم واقعا باید با بقیه زندگیم چیکار کنم!! البته نمیدونم دقیقا احساس تو هم مثل من هست یا نه؟ و الان بیشتر قصد دارم احساس خودم رو بیان کنم.
با این نظرت که آدمها برخی کارها رو به صورت بدیهی ارزش میدونن خیلی موافقم اما در مورد علت این رفتار (دنبال مرحله بعد بودن)شک دارم که چرا واقعا آدمها دوست دارن از پرسشهای اصلی زندگیشون فرار کنن؟ به نظرم چاره ای جز فرار ندارند نه اینکه خیلی پول پرست و مقام پرست باشند واقعا جوابی برای این سوالها ممکن هست پیدا نکنن. من بارها برام پیش اومده که فکر کردم هر کاری انجام میدم یه جور (به تعبیر قرآنی)  لهو لعب هست و به قول تو رفتن به مرحله بعد بدون هیچ معنایی. و بعد از این حالت دچار افسردگی شدم پیش خودم فکر میکنم شاید آدمها به خاطر فرار از این حالت افسردگی هست که از این سوالات غفلت میکنن
پاسخ:
سلام 
ممنون که خوندی و پرسشهاتو اینجا مطرح کردی
در مورد علت دنبال مرحله بعد بودن، من فقط یکی از دلایلش رو گفتم. مثلاً احساس کاذب پویایی داشتن میتونه یک دلیل دیگه باشه. چون ما از سکون بدمون میاد ولی خیلی از همین "حرکت ها" چیزی مثل ایستادن یا چرخیدن دور یک دایره ست. البته همین حرکت میتونه یک درمان موقت برای افسردگی هم باشه. اما درمان دائم نیست.
یک بار یه مطلبی برای مراقبت از پوست میخوندم که نوشته بود هیچ آدم عاقلی برگ های زرد شده گلدونشو رنگ نمیزنه و از این موضوع برای رد آرایش کردن استفاده کرده بود و لزوم درمان بیماری ها و مشکلات پوستی. این غفلت و سر خود رو گرم کردن ها هم به نظر من چیزی شبیه اون رنگ زدنه. انگار خودمون رو با عناوین و سوابقی که طی مراحل به دست میاریم آرایش می کنیم. مشکل وقتی خودشو نشون میده که چند ثانیه ای با خودمون خلوت می کنیم و یا بیشتر ازون، به خاطر وقفه ای که بین مراحل میفته (مثل وقفه بین کارشناسی و ارشد) مجبور میشیم به خودمون فکر کنیم و این مارو مضطرب و نگران میکنه. دیدی که خیلی از دانش آموزای کنکوری بعد کنکور دچار افسردگی میشن. حتی فردی رو می شناختم که برای بهبود روحیه پیش مشاور برده بودنش و برنامه ای شبیه برنامه درسیش از فعالیت های تفریحی و روزانه براش تدوین کرده بودن. پیروی از یک الگوی مشخص که همه دارن همونو میرن و به نوعی براش ارزش تعیین کردن به اون فرد کمک میکنه بدون فکر کردن "پویایی" داشته باشه. 
فکر کن یه نفر به خاطر فرار از تنهایی و افسردگی،که به خاطر معلوم نبودن تکلیفش با خودش و زندگیش، به سراغش اومده بره ازدواج کنه. ممکنه همسرش اونی که فکر می کرد نباشه یا اینکه بعدا تغییر کنه(از لحاظ معنوی یا جسمانی حتی!). اگه کاملا مادی گرا و پیرو منطق های دودوتاچهارتایی باشه، احتمالا ول کنه و بره، اگه نتونه بره و یا خودش تکلیفش با خودش معلوم نباشه میمونه اما عذاب میکشه یا میره و بازم شاید عذاب بکشه چون مطمئن نیست. حتی گاهی زوجش فرد مناسبیه ولی همین که از هیجانات اول زندگی فارغ میشه دوباره اون افسردگی و ... میاد سراغش و حتی ممکنه خودشو قربانی بدونه. اما یه آدمی که با ایمان کامل به خدا و در جهت رسیدن به حقیقت و عبودیت ازدواج کنه و معنای وفای به عهد رو فهمیده، ازون جایی که در مقابل خودش خدا رو میبینه نه یک آدم دیگه رو، راحت تر میتونه بدون این که عذاب بکشه تصمیم بگیره چی کار کنه. 
(مرحله ها و پله های اعتباری هیچ جای محکمی برای تکیه یا توقف نیستن، چون ممکنه اعتبارشون رو از دست بدن، تازه فقط تو همین دنیا!)
دوست داشتم نظرت رو در مورد جواب این سوالها بدونم. چون در صحبت هایی که قبلا داشتیم به نظرم اومد با ادامه تحصیل خیلی میانه خوبی نداری و یک نوع مقام پرستی میدونیش.
البته خودم هم تقریبا همین نظر رو دارم اما میخوام بدونم آیا میشه جور دیگه ای هم به ادامه تحصیل، ازدواج و اشتغال فکر کرد و نیتمون رو نسبت به اینها تغییر بدیم یا نه؟ یا حتی فکر کنیم همین وبلاگی هم که زدیم نوعی رفتن به مرحله بعد هست و داریم تنها اضهار فضل و تفاخر میکنیم؟؟
پاسخ:
ادامه تحصیل: نمیگم میانه خوبی ندارم. با این مشکل دارم که همه فکر کنن باید حتما دانشگاه برن، بعد کارشناسی ارشد، بعد ارشد دکتری. خیلی وقت ها به خاطر حرف مردم، خیلی وقت ها به خاطر سر خود رو گرم کردن و فرار از مشکلات. خودت یه نگاه بنداز به فارغ التحصیلای دانشگاه ها، حتی بهتریناش! حتی تو رشته هایی مثل فلسفه بچه ها مدام خودشون رو سرگرم سوالاتی می کنن که واقعا مهم نیست و بیشتر جنبه فضل فروشانه داره. من مطالب وبلاگ هم دانشکده ای هامو که می خوندم، برام جالب بودن ولی واقعا درگیری با اون مطالب فقط آدم رو از اصل زندگی دور می کنه. 
اما با همه این حرف ها نیت خیلی مهمه. مثلا من میدونم که باید بیشتر مراودات اجتماعی داشته باشم و از اطرافیانم درس بگیرم و بیشتر کتاب بخونم و ... وقتی که چماقی بالا سرم نباشه به این کارا نمیرسم و وقتم رو هدر می دم. پس به عنوان یک درمان موقتی به دانشگاه رفتن فکر می کنم اما میدونم که این تنها و بهترین راه نیست. قبلا خیلی دعا می کردم که با یه شرایط خاصی تحصیل کنم ولی الان بیشتر از خدا خیرش رو می خوام. چون یقین دارم اگه اون بخواد و منم در عبودیت تلاش کنم حتی موقع جارو زدن خونه هم میتونم چیزایی بفهمم که قابل تصور نیست. یا اگه روحم بزرگ باشه و حرف مردم برام بی اهمیت بشه دیگه مهم نیست که چه افتخاراتی داشته باشم و اینطوری دیگه نه دنبال گفتن جملات فضل فروشانه م و نه از نداشتن مدرکی که جزو اعتباریات این دنیاست می ترسم.  پس جواب من به این سوال اینه که میشه نیتت رو خدایی کنی اما این رو تنها مسیر رسیدن به هدفت ندونی و از اینکه اون شرایط رو از دست بدی نترسی. یعنی همه چیز رو به خدا واگذار کنی و چشمت به هدف باشه نه مسیر. شاید خدا مسیر دیگه ای رو برات درنظر بگیره مشروط بر این که در بندگی خدا تلاش کنی و سعی خودت رو بر رهایی از سایر اربابان مادی و اعتباری قرار بدی. تحصیل علم هم اگه واقعا هدف آدم باشه منتظر چماق دانشگاه نمیشینه، میره دنبالش (خطاب به خودم!)
امیدوارم حرفام بوی شعار نده. موقع نوشتن مطلبم به این مسائل فکر می کردم و چون پرسیدی جواب دادم. من خودم  هرچند خیلی از «بنده خوب خدا بودن» دورم ولی نمونه هایی دیدم که ازین راه رفتن و جواب گرفتن. (متاسفانه ما خانوما اکثرا تا این حرفا پیش میاد دچار سوء ظن تبعیض جنسیتی میشیم و حاضریم حتی آسایش خودمون رو فدا کنیم تا مثل مردها باشیم، رشد نکردن رو به رشد کردنمون از مسیرهای زنانه ترجیح می دیم. این خودش یک مطلب مفصل دیگه رو می طلبه.)  
I’m not that much of a online reader to be honest but your
sites really nice, keep it up! I'll go ahead and bookmark your
site to come back in the future. Cheers

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی