ساعت بیداری

اینجا ساعت به وقت بیداری است...

ساعت بیداری

اینجا ساعت به وقت بیداری است...

مشخصات بلاگ

استفاده از شبکه های اجتماعی ایده جالبی است که باعث شده برخی نیازهای انسانها مثل نیاز به روابط اجتماعی و تسهیل این روابط برطرف شود . اما اینطور به نظر میاد که جلوی برآورده شدن برخی نیازهای دیگر را سد کرده باشد مثل نیاز به تنهایی.
شاید وبلاگ نویسی راهی باشد که آدم دست کم بتواند در تنهایی خودش تنها باشد و این تنهایی را با دیگران قسمت کند.
اینجا ما همراه تنهایی هایمان در پی ما شدن هستیم. سعیمان بر این است که علاوه بر حرکت به سمت جلو ، در راستای محور z هم حرکت کنیم و همان مسائل شاید همیشگی را به قدر وسعمان عمیـق تر بررسی کنیم. پـــس :
گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا "بیا"...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی براساس نویسنده مطلب
آخرین نظرات

۱۱ مطلب با موضوع «بانو» ثبت شده است

یادداشت سعید زیباکلام درباره صداقت رئیس جمهور در یکی از ادعاهای خود

دو سه ماه پس از نهایی‌شدن توافقات در قالب برجام، آقای رئیس‌جمهور اعلام کردند: ”توانستیم سایه شوم جنگ را از سر مردم برداریم“(3 شهریور 94). و سپس: ”امروز سایة شوم جنگ از سر ملت کنار رفته“(31 فروردین 95). و سپس: ”توانستیم سایة شوم جنگ را از مردم ایران دور کرده“(13 خرداد 95). و سپس: ”امروز شرایط ایران‌هراسی از بین برده شده است“(12 مرداد 95). اگر سلسله اظهارات آقای روحانی در سال 92 و 93 را به دقت مرور کنیم به ندرت می‌توان اشاره‌ای به وجود سایه شوم جنگ بر ایران در آنها پیدا کرد. آنچه همواره و با تأکید بسیار در اظهارات وی در آن سال‌ها یافت می‌شود وجود تحریم‌هاست که باید به هر قیمتی آن را رفع کرد. اما پس از تصویب برجام در تیرماه 1394 اظهارات وی به نحو چشمگیر و روزافزونی متمایل به طرح موضوع سایه شوم جنگ و رفع آن توسط برجام می‌شود. اینک این سؤال مطرح می‌شود که از زمان روی کار آمدن دولت در مرداد 92 تا تیر 94 چه اتفاق مهمی رخ داده که آقای روحانی از تیر 94 به بعد موضوع سایة شوم جنگ و رفع آن توسط برجام را تدریجاً و به طور روزافزونی مورد تأکید قرا می‌دهد؟ آیا امکان دارد علت این باشد که آقای روحانی متوجه شده که کلاه بزرگی به‌واسطة برجام سر ایران رفته و نظام تحریم‌ها هیچ تغییر عمده و مهمی نخواهد کرد و بنابراین برای خالی‌نبودن‌عریضه، موضوع رفع سایة شوم جنگ را به آرامی جایگزین موضوع رفع تحریم‌ها می‌کند و همزمان  کلاه دیگری به بهانه رفع سایة شوم جنگ بر سر ملت ایران می‌گذارد؟

اما اینک سؤال بسیار مهم و بلکه حیاتی دیگری مطرح می‌شود و آن اینکه: آیا به‌راستی آن طوری که آقای رئیس‌جمهور ادعا می‌کند برجام ایران‌هراسی و سایة شوم جنگ را از سر ایران رفع کرده است؟ برای یافتن پاسخی مستدل به این سوال باید به بررسی اظهارات و اقدامات مقامات عالیرتبه آمریکایی بپردازیم.

در تاریخ چهاردهم دی 1395(سوم ژانویه 2017)، هفده روز مانده به مراسم تحلیف ترامپ، مجلس سنا و مجلس نمایندگان کنگرة آمریکا، همان کنگره‌ای که برجام را تصویب کرد، قطعنامة مشترکی را با عنوان ”قطعنامه مجوز بکارگیری زور علیه ایران“ تصویب کردند. در بخش 3 این قطعنامة مشترک سنا و مجلس نمایندگان(با مشخصات اختصاری H.J.RES.10) چنین تصریح شده: ”به رئیس‌جمهور مجوز داده می‌شود تا به هر نحوی که لازم و مناسب تشخیص بدهد از نیروهای مسلح آمریکا استفاده کند تا هدف ممانعت از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را تأمین کند.“ ماحصل این قطعنامه به زبان ساده این است که به رئیس‌جمهور آمریکا مجوز قانونی می‌دهد تا جهت ممانعت از تلاش‌های ایران برای ساخت سلاح هسته‌ای، بتواند در اقدام نظامیِ پیشگیرانه به ایران حمله کند. گویی ایران به‌رغم توافقنامه‌های ژنو و لوزان و وین(همان برجام) چهار نعل در تلاش است تا سلاح هسته‌ای بسازد. این قطعنامه در واقع صدور چک سفیدی برای ترامپ است که بدون هیچ نظارت و هماهنگی با کنگره بتواند هر زمانی به انتخاب خود به ایران حملة پیشگیرانه کند، چیزی که مجموعة دولت آمریکا به‌ویژه تیم شورای امنیت ملی‌اش به شدت آرزو می‌کنند.

 این در حالی است که آمریکا خود تعیین‌کننده‌ترین عضو تیمی بوده که در مذاکراتی طولانی به توافقنامة برجام رسیده، برجامی که کل برنامة هسته‌ای ایران را به آنچنان سطح نازل و ویترینی فروکاسته که به اعتراف تمام تحلیلگران و کارشناسان راهبردی و سیاسی اندیشکده‌ها و مقامات سابق دولت آمریکا، تمام مسیرهای موجود ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای را مسدود کرده است. برجامی که عموماً نزد همان کارشناسانْ بزرگترین دستاورد سیاست خارجی دولت اوباما محسوب شده است. اگرچه این موضوع به قدری روشن است که نیاز به شواهد و دلایلی ندارد لیکن به عنوان نمونه گروه بین‌المللی بحران که اندیشکده‌ای آمریکایی است و میان بسیاری از جناح‌های مختلف واجد اعتبار می‌باشد در بیانیة 2017 خود چنین نتیجه می‌گیرد: ”معامله ایران(برجام) تاکنون هدف محدود خودش را حاصل کرده: به طور مؤثر و به نحو قابل راستی‌آزمایی تمام مسیرهای بالقوة ایران برای نیل به سلاح هسته‌ای را مسدود کرده است ...“ .

 از دستاورد اصلی برجام در متوقف‌کردن برنامة هسته‌ای ایران و در مواردی عقب‌گرد آن، بسیار مهم‌تر و اساسی‌تر اینکه: ارزیابی 2012 اطلاعات ملی آمریکا نشان می‌دهد که در میان 16 آژانس اطلاعاتی‌ـ‌امنیتی آمریکا اجماع فراگیری وجود دارد بر اینکه ایران تلاش نمی‌کند سلاح هسته‌ای بسازد (نیویورک تایمز، 24/2/2012). مطابق همین گزارش ارزیابی‌های اخیر این 16 آژانس اطلاعاتی در امهاتِ یافته‌های خود با ارزیابی دیگری به نام یافته‌های اطلاعاتی 2007 آمریکا مطابقت دارد که در آن نتیجه‌گیری‌شده ایران برنامة سلاح هسته‌ای‌اش را سال‌ها پیش(2003) رها کرده است. همین مقاماتی که منبع این گزارش نیویورک تایمز هستند می‌افزایند که آخرین ارزیابی‌های اطلاعاتی با سند تخمین اطلاعات ملی 2010 سازگاری دارد. به عبارت ساده‌تر، تمام ارزیابی‌های متوالی آژانس‌های اطلاعاتی آمریکا تا سال 2012 نشان می‌دهد که ایران دست کم از سال 2003 هیچگونه برنامه ساخت سلاح هسته‌ای نداشته است. در همین سال 2012، بنی گانتز(رئیس ستاد ارتش اسرائیل) در مصاحبه مفصلی با روزنامة پرنفوذ اسرائیلی ها‌آرتص تصریح می‌کند: ”من فکر نمی‌کنم ایران تصمیم خواهد گرفت که سلاح هسته‌ای بسازد.“(هاآرتص: 25/4/2012). ملاحظه می‌شود گانتز دقیقاً چه می‌گوید؟ معنای سخن گانتز این است که نه تنها در حال حاضر ایران سلاح هسته‌ای نمی‌سازد بلکه فکر نمی‌کنم در آینده هم خواهد ساخت! ‌‌اینک سوال اینست که در حالی که دستگاهای اطلاعاتی آمریکا اذعان دارند که ایران به دنبال ساخت سلاح هسته‌ای نیست کنگره چرا این قانون را طرح می‌کند؟

امکان دارد به نظر برخی چنین آید که شاید کنگرة آمریکا با توجه به ارزیابی جدیدی به این نتیجه رسیده که به‌رغم غل و زنجیرشدن برنامة هسته‌ای ایران و زیر دوربین‌های آنلاین قرارگرفتن شبانه‌روزی تمام اجزاء و جوارح تأسیسات هسته‌ای، ایران در حال تلاش است تا سلاح هسته‌ای بسازد. برای بررسی این امکان، آخرین ارزیابی جامعة اطلاعاتی آمریکا از تهدیدهای سراسر دنیا(9 فوریه 2016) را مورد ارجاع و استناد قرار می‌دهیم. جیمز کلپر مدیر اطلاعات ملی آمریکا این ارزیابی رسمی را به کمیتة نیروهای مسلح سنای آمریکا ارائه می‌کند. آنچه در این اخیرترین ارزیابی کل نظام اطلاعاتی آمریکا ذیل بخش سلاح کشتار جمعی و اشاعة آن دربارة ایران گفته شده در این جمله تلخیص شده‌: ”ما نمی‌دانیم آیا ایران نهایتاً تصمیم خواهد گرفت که سلاح هسته‌ای بسازد.“(ص 8 سند مذکور). و این یعنی، نه تنها ایران در حال حاضر هیچ تلاشی برای ساخت سلاح هسته‌ای نمی‌کند بلکه ما حتی نمی‌دانیم آیا ایران در آینده هم تصمیم خواهد گرفت که سلاح هسته‌ای بسازد. به عبارت دیگر، مطابق آخرین ارزیابی تمام نهادهای اطلاعاتی آمریکا، کنگره می‌داند که نه تنها ایران درحال حاضر مترصد ساخت سلاح هسته‌ای نیست که بیشتر، مطابق همان ارزیابی، معلوم نیست ایران حتی در آینده هم تصمیم به ساخت سلاح هسته‌ای بگیرد. با این وصف، از خود سوال کنیم چطور کنگره باید چنین قطعنامه‌ای را مطرح کند؟

 برای اینکه روشن‌تر ببینیم برجام چگونه سایة شوم جنگ را از سر ایران برداشته است، لازم است اظهارات و وقایع بعد از طرح قطعنامة فوق را مرور کنیم.

 مایکل فلین، مشاور امنیت ملی ترامپ، پیش از استعفا به علت رسوایی ارتباط با سفارت روسیه در واشنگتن، در اظهاراتی بسیار تند و جنگ‌طلبانه که بسیاری از رسانه‌های آمریکایی را نگران کرد، اعلام می‌کند: ”از امروز، ما به طور رسمی ایران را در وضعیت هشدارباش قراردادیم“(13/11/95). وی سپس اضافه می‌کند: ”دولت ترامپ این اقدامات ایران را که امنیت، رفاه، و ثبات خاورمیانه و فراتر از آن را تضعیف می‌کند و جان آمریکاییان را به خطر می‌اندازد، محکوم می‌کند.“(همان روز). منظور فلین از ”این اقدامات“، آزمایش موشک میانبردی است که مقامات دولت آمریکا ادعا میکنند سه روز پیش‌تر ایران در دهم بهمن 1395 انجام داده است.

  همان روز(13 بهمن 95)، رزمایش دریایی چهار کشور آمریکا، بریتانیا، استرالیا و فرانسه با نام یونیفاید ترایدنت در خلیج فارس شروع می‌شود، تمرین نظامی مشترکی که در آن مقابله نظامی با ایران شبیه‌سازی می‌شود. برای اینکه اهمیت این رزمایش بهتر فهمیده شود سؤال دنیل مک آدمز(مدیر مؤسسه ران پل برای صلح و رفاه) کفایت می‌کند: ”واشنگتن چگونه واکنش خواهد کرد اگر لایحه‌ای در مجلس شورای ایران طرح شده باشد که مجوز جنگ علیه آمریکا را صادر می‌کند و نیروی دریایی ایران به همراه نیروی دریایی چین در خلیج مکزیک شروع به تمرینات نظامی‌ای کرده باشد که در آن حمله به آمریکا را شبیه‌سازی می‌کند؟“(مک آدمز این سؤال را چند روز قبل از رزمایش فوق طرح می‌کند: 9 بهمن 1395).

همان روز تمرین نظامی کشورهای غربی در خلیج فارس برای شبیه‌سازی مقابله با ایران، شون اسپایسر با لحنی بسیار تحدیدآمیز و بسیار خلاف عرف دیپلماتیک اعلام می‌کند: ”آمریکا همینطور نخواهد نشست، امریکا درباره این اقدامات ایران(همان آزمایش ادعاشدة موشک بالستیک) عمل خواهد کرد“(13/11/95)

امیدوارم موارد فوق کفایت کرده، به‌نحو اقناع‌کننده‌ای نشان داده باشد که ایران‌هراسی و سایه شوم جنگ را برجام و سیاست خارجی دولت تدبیر و اعتدال چگونه برطرف کرده‌اند. اما اگر کفایت نکرده، امیدوارم موارد ذیل کمک کند:

 در روز 3/2/2017 ترامپ که معروف است بسیاری از مواضعش را در توئیتر خود اظهار می‌کند، می‌نویسد: ”ایران با آتش بازی می‌کند“، و سپس اضافه می‌کند: ”آنها (ایرانیان) قدر نمی‌دانند که پرزیدنت اوباما چقدر با آنها مهربان بوده. اما من، نه!“(15/11/95).

 روز بعد، متیس(وزیر دفاع آمریکا) ایران را متهم کرد که بزرگترین حامی تروریسم دولتی در جهان است. متیس همچنین به کرات و در مناسبت‌های مختلف تأکید کرده که سه تهدیدِ بزرگ علیه آمریکا عبارتند از: ”ایران، ایران، ایران“(16/11/95).

سناتور رابرت کورکر(رئیس پرنفوذ و قدرتمند کمیته روابط خارجی سنا) پس از اعلام بستة تحریم‌های جدید علیه ایران، اعلام کرد(5 فوریه 2017): ”تحریم‌های جدید آشکار می‌کند که امروز روز جدیدی در روابط ایران-آمریکا است و اینکه ما رفتار ثبات‌زدای ایران را دیگر تحمل نخواهیم کرد“(17/11/96).

الیوت انگل(عضو برجستة کمیتة روابط خارجی مجلس نمایندگان از نیویورک: ”آزمایش موشک بالیستیک ایران قطعاً مستحق پاسخ امروز ماست ... لازم است آمریکا و متحدان ما رفتار ثبات‌زدای ایران در سراسر دنیا را به عقب بازگردانیم“(17/11/96).

یک روز بعد، ترامپ در 18/11/95 می‌گوید: ”ایران حکومت شماره 1 تروریستی است.“(فاکس نیوز، 6/2/2017).

رابرت کورکر سابق‌الذکر پس از طرح لایحة پاسخگوکردن ایران توسط هر دو حزب دموکرات و جمهوری‌خواه در مجلس سنای آمریکا می‌گوید: ”این قانون حمایت هر دو حزب را در کنگره نشان می‌دهد

برای اینکه با هدف‌گیری تمام جنبه‌های اعمال ثبات‌زدای رژیم ایران، این رژیم را پاسخگو سازد.“(3/1/96).

تام کاتن(سناتور جمهوریخواه) دربارة همین قانون گسترش تحریم‌ها دربارة توسعة موشک‌های بالیستیک می‌افزاید: ”رئیس‌جمهور، ایران را در وضعیت هشدارباش قرارداده، و تصویب این لایحه نشانة بی‌تردید عزم ما خواهد بود. ما تلاش ایران برای برتری‌اش در خاورمیانه و یا حمایت از تروریسم را تحمل نخواهیم کرد، و ما کاری خواهیم کرد که رژیم تهران هزینة بسیار سنگینی برای رفتار خطرناکش بپردازد.“(3/1/96). در فرصت‌های آتی که به گسترش و تحکیم بی‌سابقة نظام تحریم‌ها علیه ایران خواهم پرداخت این قانون را به تفصیل تشریح خواهم کرد.

رکس تیلرسون(وزیر خارجه آمریکا) در نشست خبری در وزارت خارجه آمریکا در 23/1/95 ایران را همانند کره شمالی می‌خواند. ”دولت ترامپ هیچ تصمیمی ندارد که موضوع ایران را به دولت آتی بسپارد. شواهد آشکار است: اعمال تحریک‌آمیز ایران، آمریکا، منطقه و کل دنیا را تهدید می‌کند.“(12/4/2017).

تیلرسون مجدداً در 31/1/96 حکومت ایران را متهم کرد که پا در جای پای کره‌شمالی می‌گذارد. او تأکید می‌کند: ”ایران بزرگترین دولت حامی تروریسم است و مسئول تشدید درگیری‌های چندگانه و تضعیف منافع آمریکا در کشورهایی از قبیل سوریه، یمن، عراق و لبنان است“(گاردین، 20/4/2017).

 به گمان من، اگر این شواهد و اظهارات رسمی و علنیؚ مسئولان طراز اول دولت و کنگرة آمریکا کفایت نکند تا نشان دهد چگونه برجام سایة شوم جنگ و نیز ایران‌هراسی را رفع و محو کرده، هیچ شواهد دیگری از جمله معجزات الهی هم نخواهد توانست چنین کند. مثل همیشه، باید این دو سخن نغز و نکته‌سنجانه را به یاد داشته باشیم که: ”دیوار حاشا بلند است“ و ”هرگز نمی‌توان کسانی را که خود را به خواب زده‌اند، بیدار کرد!“.

 به راستی این اقدامات و اظهارات بی‌سابقه و بسیار تند مقامات تصمیم‌گیرندة دولت و کنگرة آمریکا چه می‌گوید؟

آیا روشن نیست که چنین چنگ و دندان جنگی حتی در زمان ریگان و جورج بوش پسر هم دیده و شنیده نشده است؟ آیا دیده نمی‌شود که چقدر این اظهارات و اقدامات در چهل سال گذشته تاریخ جمهوری اسلامی تند و بی‌سابقه است؟

به راستی آمریکاییان از ما در این سال‌های اخیر چه دیده‌اند و پشت درهای بستة مذاکرات ژنو و

لوزان و وین چه شنیده‌اند که لاینقطع و هر چه کوبنده‌تر و بی‌مهاباتر بر طبل ایران‌هراسی می‌کوبند و تهدید می‌کنند و از مهار ایران علناً سخن می‌گویند؟

آمریکاییان از سرداران امین و شجاع و متدین و راستگوی دیپلماسی ایران و حامیان و مدافعان‌شان در حاکمیت ایران چه دیده‌اند و شنیده‌اند که اینک و برای نخستین بار و بی‌هیچ بهانه‌ای ایران را هم‌ردیف و هم‌طراز کره‌شمالی می‌کنند؟

آمریکاییان چه دیده‌اند و شنیده‌اند که خود و متحدان مستکبر و سفاک‌شان(رژیم‌های سعودی و امارات و اسرائیل) هم سازمان‌های تروریستی را ایجاد می‌کنند و هم آنها را تقویت اطلاعاتی و تسلیح می‌کنند و هم به انحاء مختلف مورد پوشش و حمایت سیاسی قرار می‌دهند و با این وصف ایران می‌شود ”حکومت شماره 1 تروریستی“؟

رصد دقیق اظهارات و رفتارهای ما و سایر دول جهان شیوة کار دیرینة آمریکاییان است. با وجود اظهارات بسیار تند ترامپ علیه برجام در جریان انتخابات و مواضع تیم شورای امنیت ملی وی، شواهد و قرائن بیّن و موثق امروزه حکایت از این می‌کند که دولت آمریکا نه تنها قصد پاره‌کردن یا فسخ برجام را ندارد که با وجود دولت فعلیؚ ایرانْ فعلاً بر آن است که کماکان از گاو سرتاپا برد‌ـ‌برد برجام شیر گوارا بدوشد و علی‌الدوام فشار سیاسی آورد و منظماً نظام تحریم‌ها را هم گسترده‌تر و عمیق‌تر کند و با این وصف مدام از بدی و فضاحت برجام شکوه و شکایت کند و بی‌سر‌وصدا امتیازهای بیشتر بگیرد.

به راستی آیا ما ملت ایران بر این باوریم که مدام در مقابل توپ‌وتشرها، و افزایش تهدیدات و

تحریم‌ها و تروریست‌نامیده‌شدن، ْجاخالی‌دادن و سکوت‌کردن و لبخندزدن، سایة شوم جنگ را از سر ما رفع می‌کند؟

آیا به راستی شکّی در این است که بازدارندة دشمنان مُلک و عزت و شوکت و امنیت ایرانْ دلاوری‌ها، ایثارها و شهادت‌طلبی‌های هشت سال دفاع جانانه، و نیز بصیرت‌ورزی‌ و شجاعت در برنامة دفاع موشکی فرزندان غیرتمند این مرز و بوم است؟

”و لتکن منکم امه یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون“.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۳


چشمم که به اسم سیاست‌­مدار مشهور می­‌‌افتد ناخودآگاه دقیق‌­تر می‌­خوانم. دل خوشی از آن آقا ندارم پس جمله اهانت‌­آمیز به او هم ابتدا روی لبم لبخند می‌­آورد. می‌خواهم با یک مثبت به آن جمله من هم نظرم را ابراز کنم اما چیزی مانع می‌­شود. یاد خیلی از حرف‌­ها و اعتقادات خودم می‌­افتم و منصرف می‌­شوم.

این روزها که به مدد فضای مجازی امکان اظهار نظر بیش­‌تری برای عموم مردم در مسائل سیاسی پیش آمده‌است، مشابه واقعه­‌ای که در بالا توصیف شد شاید برای بسیاری از ما رخ دهد. اگر پیش‌ترها تنها در جمع‌های دوستانه یا خانوادگی به انتشار عقایدمان نسبت به رجال یا گروه­‌های سیاسی می­‌پرداختیم، حال این امکان را داریم که این عقاید را با تعداد گسترده‌­ای از آدم‌­ها در میان بگذاریم و یا نسبت به نظرات افرادی که شناختی از آن­‌ها نداریم واکنش نشان دهیم. همین گستردگی آدم‌هایی که با کنش‌­ها و واکنش‌­های ما مواجه می‌­شوند، مسئولیتمان را نسبت به فعلی که ممکن است تنها فشردن یک دکمه برای تأیید یک نظر باشد سنگین­‌تر می‌‌کند. بخشی از این مسئولیت به آموزه‌­ها و وظایف دینی ما مربوط می­‌شود، که بیش­‌تر برای دین‌داران محل اعتناست، و بخشی از آن به آثار اجتماعی اعمالمان مرتبط است، که حتی برای یک فرد بی­‌دین محل توجه می‌‌باشد.

در مورد رعایت احکام دینی و اصول اخلاقی در مباحثه‌­های سیاسی بسیار سخن گفته شده‌­است. اشاره به نظارت و آگاهی خداوند بر همه افعال و نیات ما، یا موجه نبودن شیوه خطا برای رسیدن به هدفی خوب از جمله عمومی‌‌ترین استدلال­‌‌هایی هستند که در کنش سیاسی نیز به یاد ما می‌­آورند که باید جانب حق را رعایت کنیم و اگر نسبت به عملکرد سیاست‌­مداران انتقادی داریم، توهینی به کل شخصیت ایشان یا هوادارانشان وارد نکنیم. علی‌­رغم اهمیت این اصول، در ادامه قصد دارم تا به طور کوتاه به یکی از آثار مخرب توهین به سیاست‌­مداران بپردازم. این اثر گرچه که درمورد افراد و جوامع مختلف با ادیان و مرام­‌های متفاوت صدق می­‌کند، اما به نظر می‌رسد که در جامعه ما کم‌­تر مورد توجه قرار گرفته‌باشد.

در غالب موارد، و نه ضرورتاً همیشه، فردی که حتی در یک گروه کوچک مسئولیتی داشته­‌باشد اگر با سخنانی توهین­‌آمیز مواجه شود، صبری برای تأمل درباره رفتار خود نشان نخواهدداد. حال اگر وسعت گروه مذکور به اندازه یک ملت گسترش یابد، این موضوع می‌­تواند باعث شود که فرد یا افراد مسئول، به بهانه نفی توهین، با ایجاد قوانین یا ساز و کارهایی مانع بلند شدن صدای مخالفان خود شوند. قانون منع «توهین» به مقام­های رسمی کشور از جمله این موارد است. علاوه بر این، نقدهای زننده و استفاده از الفاظ زشت و اهانت‌­بار موجب نادیده گرفته‌­شدن درستی محتوای نقد می‌­شود و بسیاری از اقشار و مسئولین جامعه را نسبت به این گونه نقدها ناشنوا می‌کند. حامیان شخص یا گروه مسئول نیز با بهره‌­گیری از همین موضوع، با برجسته کردن الفاظ نامناسب یک نقد و تعمیم کاربرد آن به تمام گروه­‌ها و افراد منتقد خود، از سویی مظلوم‌­نمایی کرده و برای خود اعتبار می‌‌خرند و از سوی دیگر مانع تأمل دقیق مردم در محتوای نقادی­‌ها می‌­شوند. ممکن است همه این موارد حتی به صورت غیرعامدانه و غیرآگاهانه از سوی مسئولین یا حامیان آن­ها (و یا حتی برخی گروه­های سیاسی در ظاهر مخالف قدرت) رخ دهد. در هر صورت، آن چه مهم است ضربه‌­ای است که در عمل به ساحت نقد و سازندگی حاصل از آن وارد می‌‌شود.

بر اساس آن چه که توضیح داده‌­‌شد، توهین و فحاشی به رجال و گروه­‌های سیاسی گرچه از سر «دل­‌سوزی» باشد، اما شخص «دل­‌سوز» باید بداند که شیوه رفتار او می‌­تواند خود مانعی بر سر راه اصلاح رفتارها و رویه­‌های سیاسی و فرهنگی جامعه باشد. چه گروه­‌هایی که دل در گرو «اصول» دارند، و چه آنان که طالب «اصلاح» جامعه‌­اند، اگر در ادعای خود صداقت دارند و منافع ملی را بر منافع شخصی و گروهی ترجیح می­‌دهند1، باید تلاش کنند تا انتقاد خود را در لباس زیباترین الفاظ و رفتارها نمایش دهند و از رفتارهای «زننده»2 خودداری کنند.3

یادداشت­‌ها:

1. این نکته حتی در زمینه منفعت­‌طلبی شخصی نیز کاربرد دارد و زیبا سخن­‌گفتن می­‌تواند باعث بهتر شنیده­‌شدن در مسائل فردی شود. با این وجود، اینجا بحث­‌هایی که درباره منافع ملی صورت می­‌گیرد مد نظر است.

2. علت این که اصطلاح زننده را در علامت نقل قول قرار داده و به نوعی بر مطلق نبودن آن اشاره داشته‌­ام این است که گاهی برخی رفتارها و الفاظ حتی در فرهنگ عمومی جامعه نیز ناپسند نیستند، اما تبلیغات و برچسب زدن­‌های سیاسی می‌‌­تواند به مرور باعث ناپسند دیده‌­شدن آن‌­ها شود.

3. حداقل برای دین‌­داران، لزوم رعایت این نکته تا جایی است که انحراف شدید و عیانی از احکام و اصول دینی رخ نداده‌­باشد. پس از چنین موردی، قطعاً در پیش گرفتن رفتار صلح‌­جویانه و استفاده از الفاظ زیبا دشوار خواهدبود. اما تشخیص چنین انحرافاتی نیز کار هر کسی نیست و نمی‌­توان به سادگی فرد یا افرادی را به انحراف کامل از دین متهم کرد. به همین دلیل، در متن اصلی بیش‌­تر حالتی مورد توجه قرار گرفته‌ که چنین انحرافی رخ نداده‌­است.     

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۱

شاید شما هم این پیام بازرگانی تلویزیونی رادیده یا شنیده باشید که با عبارت «زیاده‌روی یا پیاده‌روی؟» شروع می­‌شود و با تعدادی دیگر از فلان یا بهمان­‌های دیگر ادامه می­‌یابد. نکته جالب در این پیام این است که مواردی را در مقابل هم قرار می‌­دهد که اصلاً از یک جنس نیستند و ضرورتاً هم را نقض نمی‌­کنند. مثلاً چه کسی گفته که اگر زیاد غذا بخورید، گزینه پیاده‌­روی را از دست خواهید داد؟ البته این موضوع زیاد مهم نیست. هم من، هم شما، و هم سازندگان چنین برنامه‌­ای می‌­دانیم و می‌­دانند که قرار نیست هر آن چه که در یک پیام بازرگانی گفته­ می‌­شود مطابق با واقع باشد و یا صورتی منطقی داشته­‌باشد. تبلیغ تبلیغ است و راست و دروغ سرش نمی‌شود، مهم تحریک بیننده است که به هر نحوی باید حاصل شود.

پس برنامه­‌های تبلیغاتی تکلیفشان معلوم است و حرجی به آن­‌ها نیست. اما درد این است که ما خیلی وقت‌­ها از خودمان و اطرافیان خیرخواهمان ضربه می‌­خوریم. ما بارها و بارها با انواع دوراهی‌های دروغین خودمان را می‌فریبیم. ما دو گزینه را، بنا بر رسم جامعه، می‌گذاریم در مقابلمان و گمان می‌­کنیم که تنها انتخابمان میان این است یا آن. دیگران هم کوتاهی نمی‌­کنند و وضعیتی را برایمان ترسیم می‌­کنند که انگار اگر به راه پیشنهادی آن‌­ها نرویم، تنها یک راه دیگر پیش رو داریم و آن راه هم حتماً می‌­رسد به بدبختی و سیاهی. پسرها می‌­شنوند که یا باید بروند دنبال درس و کسب علم، یا بروند دنبال کار یدی و تا آخر عمر هم «بی‌­سواد» باقی بمانند. دخترها می‌­شوند که یا باید بروند دنبال درس و طی کردن پله‌­های «طرقی»، یا ازدواج کنند و تا آخر عمر بشویند و بسابند و آن­‌ها هم «بی‌­سواد» باقی بمانند. تازه در همان سمت اولِ «یا» هم باز کلی حرف شنیدنی ممکن است وجود داشته باشد؛ یا دانشگاه یا دوری از کسب علم، یا کارِ بیرونِ خانه یا طی کردن­ پله‌­های نزول. اما آیا ما واقعاً همین دو گزینه را پیش رو داریم؟ ما مجبوریم بین همان دو راهی که همه ترسیم می‌­کنند یکی را انتخاب کنیم؟ اصلاً آیا آن دو گزینه حتماً در دو راه جدا از هم قرار می­‌گیرند؟ من این‌­طور فکر نمی‌­کنم.

من گمان می‌­کنم که در اغلب موارد راه سومی نیز وجود دارد؛ راهی که شاید ترکیبی از دو راه پیشین باشد، یا با ماهیتی کاملاً متفاوت از آن­ها. راه سوم اما لزوماً تنها یک راه نیست. ممکن است با گستره‌­ای از روش‌­ها مواجه باشیم که همه زیر پرچم راه سوم ما را برای رسیدن به مقصود یاری می‌­کنند. شاید اگر پرده‌­های عرف را کنار بزنیم و خلاقانه‌­تر با چالش­‌های زندگی روبه‌­رو شویم، راهی را بیابیم که بسیار بهتر و دوست‌­داشتنی‌­تر از همه راه‌هایی باشد که عموم مردم می‌­روند. به گواهی تاریخ، بارها مردان و زنان چنین پرده‌دری‌‌هایی کرده‌­اند و راه بهتر را یافته‌­اند. این گفته­‌ی یکی از همین مردان* است که: «اگر انسان‌هایی که مأمور به ایجاد تحول در تاریخ هستند، خود از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند، دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد».

 

*شهید سید مرتضی آوینی

 

نویسنده: بانو

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۱

همه مان شاید در مقاطع مختلف زندگی «باید»هایی داشته ایم. این که باید فلان باشم، باید چنان کنم، و الخ. بعضی وقت­ها متوجه می شویم که این بایدها بی خودی اند، گاهی تغییر شکلشان می دهیم، حتی گاهی «نباید» می شوند برایمان، و رهایشان می کنیم تا بروند. اما برخی دیگر از این بایدها، یا به عبارتی آرمان ها و آرزوها، در مقطع مهمی از زندگی رخ می نمایند، و بعد، نه این که نابود شوند، نه این که دیگر آرمان و آرزو نباشند، همیشه هستند در پس ذهنمان و بسیار کم فروغ می تابند، اما چیزهایی باعث می شوند آن ها را کنار بگذاریم. ما، به رغم وقوف کاملمان به آرمان بودن این آرمان ها، از نزدیک شدن به آن ها هراس داریم، گویی که به مردابی فرو رفته باشند و حرکت ما به سویشان و تلاش برای نجات آن­ها، اگر با یک تلاش زیاد همراه نباشد، خودمان را هم غرق می کند. آن چه که وحشت زده مان می کند همان تلاش زیادی است که نجات آرمان هایمان نیاز دارد.

بیش از این فعلاً قصد ندارم در مورد بایدهای زندگی هایمان صحبت کنم. آن چه مرا به نوشتن واداشت مکالمات دوستانه ام با دوستان و خواهران و ... بود. مکالماتی که یک امر مشترک را برایم روشن کردند: همه انگار غصه ای در دلشان است، و آن هم ناراحتی از بایدهایی است که به مرداب می روند و آرمان هایی که سوخت می شوند. همه انگار بعد از یک دوره خاص در زندگیشان، به خصوص دوره دانشجویی، که سری پر از آرمان و آرزو داشته اند، ناگهان پا را به دنیایی دیگر گذاشته اند و بعد هجوم واقعیت های زندگی مجبورشان کرده که به "معمولی بودن" ، یا حتی کم تر، تن در دهند و سعی کنند حداقل از پس آن به خوبی برآیند. اما حقیقت گزنده آن است که خیلی وقت ها نمی توان به طور کامل از این آرزوها دست کشید، نمی توان برایشان سوگواری نکرد. گاهی حتی در پس یک زندگی پر از لبخند معمولی، دلمان هم چنان سوگوار آرمان های سوخت شده مان می ماند.

نوشتن این متن را به این نیت آغاز کردم، تا از سایر نویسندگان این وب نوشت، و احیاناً سایر وب نویس ها، بخواهم اگر تجربه ای در این زمینه دارند، در موردش بنویسند. از این که چه آرمان ها و بایدهایی داشته اند؟ چه بر سر آن ها آمده؟ چه مسیری از ساخت تا به مرداب رفتن آن ها طی شده؟ فکر می کنید علت معمولی شدن یا روزمره شدن زندگی چه بوده؟ راه نجات چیست؟ و ... گمان کردم شاید نوشتن ماجرای خودمان و خواندن سرگذشت باقی کمک کند تا بهتر متوجه شویم زندگیمان از کجا شکاف برداشته و به وضعیت فعلی رسیده؟ که با چه نخی باید این شکاف ها را کوک بزنیم تا شکاف و پارگی از بین برود؟ که آنهایی که در مسیر آرمانهایشان زندگی می کنند، چگونه فکر کرده اند و چطور زیسته اند؟

امیدوارم دعوتم را برای فکر کردن و نوشتن در این موضوع پذیرا باشید.

 

پ.ن1: رعایت نکات ادبی و نگارشی و هر آن چه که مانع نوشتنتان می شود، به درک (از کاربردش عذرخواهم. جایگزینی نیافتم)! حرف دلتان را با هر کلمه و جمله ممکن بیان کنید لطفا!

پ.ن2: نظر خودم را درباره این که چرا آرمان هایمان سوخت می شوند را پس از دریافت پاسخی حداقل از یک نفر خواهم نوشت.


نویسنده: بانو



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۰

بسم الله

سلام دوستان خوبم.

قصد نوشتن و حتی خواندن ساعت بیداری را تا پیش از اتمام این هفته نداشتم، و بیش از این نوشتن هم شاید از سوی من جایز نبود، اما خلاف ادب دیدم که در این روز، وب نوشتمان رنگی از عاشورا و عزاداری برای اماممان را نداشته باشد. پس در آخرین لحظات دهمین روز ماه محرم، قبل از هر حرف دیگری، شهادت امام حسین علیه السلام را تسلیت عرض می کنم.




بعدنوشت 1: مدت زیادی از عمر 25 ساله ام قادر نبودم در عزای امام حسین (ع) اشک بریزم مگر با فکر کردن به شخصیت خودم و آن هم با سختی بسیار. همین مسئله در کنار ناآگاهی زیادم باعث شده بود تا زیاد رغبتی به شرکت در مراسم عزاداری آن امام بزرگوار(ع) نداشته باشم. به لطف خدا در همان سال های آخر دبیرستان با چند کتاب خوب آشنا شدم که مرا با واقعه عاشورا و سایر مسائل مرتبط با آن آشنا کرد و تا حد زیادی مرا با این مراسم ها آشتی داد. این کتاب ها، مقتل لهوف، فتح خون شهید آوینی، و درسی که حسین (ع) به انسانها آموخت از شهید عبدالکریم هاشمی نژاد بودند. اخیراً تصمیم گرفته ام باری دیگر کتاب آخری را بخوانم. به همین دلیل به شما نیز آن را معرفی می کنم.

در این کتاب شهید عبدالکریم هاشمی نژاد، نهضت مقدس امام حسین(علیه السلام) و جوانب مختلف آن بررسی شده و نویسنده بیش از آن که به قیام امام حسین(ع) بپردازد به بررسی حوادث پس از رحلت پیامبر(ص) و دلایل قیام عاشورا می پردازد. از جمله سرفصل های این کتاب می توان به عناوین عواملی که ضرورت نهضت حسین را ایجاب می نمود، تحقیقی درباره ی سیاست نهضت حسین از هنگام حرکت از مدینه تا زمان شهادت، نقش اسیران پیروز در بهره برداری از نهضت و به ثمر رساندن آن اشاره کرد.(1) برای بارگیری نسخه PDF به اینجا مراجعه کنید. برای سایر ویرایش ها به لینک زیر مراجعه کنید :

دانلود همه ویرایش های کتاب برای ابزارهای مختلف ( pdf , apk , jar  و ... )



بعدنوشت 2: در این ده روز، در خانه و کوچه و خیابان و مراسم های مذهبی، نواها و نوحه های زیادی در مدح کشته شدگان کربلا و روایت آن حادثه به گوشم خورده. اما ناخودآگاه این یک بیت دقیقاً از گوشم رد شده، وارد مغز شده و بارها بر زبانم جاری شده:


یا حسین غریب مادر، تویی ارباب دل من      یه گوشه چشم تو بسه، واسه حل مشکل من 


بعد همان طور که زیر لب زمزمه کرده ام، از ذهنم گذشته که: آقا! خواهش می کنم ارباب دل من شوید. خواهش می کنم خودتان قلبم را به دست بگیرید و برای هرچه خودتان صلاح می دانید بگذارید بلرزد و برای هرچیزی لازم نیست آرام بماند. آقا برای این که مشکلِ گم گشتگیِ من حل بشود هزار کتاب و میلیون مجلس وعظ اثر نخواهد کرد، اگر لطف و عنایت شما نباشد. گوشه چشمی و به من و مانندهایِ من بیندازید آقا! شاید بتوانیم بین این همه شلوغی ها و راه های انحرافی مسیر درست را پیدا کنیم.




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۶

بسم الله

سلام خدمت همه دوستان عزیزم....

به مدد دوران تحصیل دبیرستان و دانشگاه با دختران "مذهبی" زیادی آشنا شده­ ام که سال های تحصیل را با همه اعتقادات دینی گذرانده اند و راه کمک به جامعه و حفظ آرمان های دینی را در همان کار و دانشگاه و ... جسته اند و همان مسیری که همه می روند را، به همان سان یا با تفاوت هایی، در پیش گرفته­ اند تا نشان دهند که اعتقاداتشان نه تنها مانع "پیشرفت" نیست، که حافظ آن نیز هست. از این میان عده زیادی مجردند و در بلاتکلیفی معیارهای ازدواج، و مبهم بودن مسیر پیش رو، و جست و جوی کار، و فکر کردن به مهاجرت و ...، عده ای متأهل ­اند و در پیمان با مردی که مانند آن­ها نمی اندیشد، و آن­ها را درک نمی­کند و مانعی شده برای حفظ آرمان­هایی که مدت زیادی را صرف رسیدن به آن کرده اند و این دسته دوم نیز گاهی برای مقابله تلاش می کنند و گاهی با حسرت و اندوه مدارا می کنند و گاهی تصمیم به پایان این رابطه می گیرند. در کنار این دو دسته، دسته سومی هم هستند از زنانِ متأهلِ کامرواییِ که همسرشان از بیهودگیِ در خانه ماندنِ آن­ها باخبر است و به خوبی درک می کند که "تنها" راه موفقیت و بهروزی، و سعادت و خوشبختی این بانوان آن است که با حجاب و نماز و روزه و ... در فعالیت های اجتماعی حضوری فعال داشته باشند و الگویی باشند برای همه دختران مذهبی متفکر مدرن.

من نیز زمانی در دسته اول بوده ام و از قرار گرفتن در دسته دوم ترسیده ام، من نیز زمانی زندگی آرمانی خود را در قرارگیری در دسته سوم دیده ام. اما ... اما حالا با همه وجود ایمان آورده ام که ما دختران "مذهبی" تحصیل کرده این جامعه، که درست به اندازه "غیر مذهبی" هایش مدرن هستیم، از اساس راه را اشتباه آمده ایم. ما هدفِ بودنمان و وظیفه­ ی خودمان را به درستی نفهمیده ایم. علت تحصیل ما شاید تنها تفاوتش با دیگران آن بوده که نشان دهیم دین دست و پایمان را نبسته، علت کار ما موفق نشان دادن مذهبی ها بوده. کمتر به خودمان فکر کرده ایم، کمتر به الگوهایی که در آن اسیر شده ایم شک کرده ایم.

من، هرچند هنوز خود راه صحیح را آن گونه که باید نیافته ام، اما نیاز دیده ام تا آن اندکی را که یافته ام با دوستانِ دسته اولی ام، که هنوز برای کسب آگاهی فرصت بیش تری دارند، درمیان بگذارم. و فرصتی را نشان دسته دومی ها دهم که به خوب شدن حالشان کمک کند، و تلنگری به دسته سومی هایِ "خوشبخت" بزنم که بدانند اگر از قضا افکارشان با شرایط زندگی جور درآمده به معنای درستی همه افکارشان نیست، که بدانند وظیفه اصلی و دلیل حیاتشان چیزیست که باید درجه اول اهمیتشان باشد و اگر توان و امکان رسیدگی به باقی موارد را دارند، آن را استعدادی بدانند که به خاطرش مورد محاسبه قرار خواهند گرفت.

همه این ها را گفتم تا غرضم را از انتشار پست پیش بیان کنم. داستان از این قرار بود که در جست و جوی آن چه که خودم باید بدانم، اخیراً وب نوشتی یافتم از زنی که مشابه بسیاری از ما قصد تغییر دنیا را داشته، زنی که با رتبه ای 2 رقمی در دانشگاه تهران درس خوانده و دنبال نشان دادن موفقیت های زن مسلمان چادری بوده، زنی که پس از ازدواج در دسته دوم جای می گیرد. او پس از 14 سال از راهی که خود رفته پشیمان می شود و نیت بازگشت می کند. حال که خدا عنایت کرد و مرا با این نوشته ها آشنا کرد، لازم دیدم تا به دوستانم که اینجا می آیند نیز پیشنهاد دهم و عمیقاً عمیق درخواست کنم تا حتی اگر به طور کامل با افکار من و یا آن نویسنده موافق نیستند، همانند یک رمان از اولین پست اسفند 91 تا آخرین پست فروردین 95 بخوانند و بعد تصمیم بگیرند که کجاهایش درستند و قابل پذیرش، و کجاها نه. پست قبل از وب نوشتِ «تو فقط لیلی باش» را، به عنوان معرفی نویسنده آن و شرحش بر راهی که رفته، بخوانید.  


بانو

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۲

توضیح ماقبل خواندن: این مطلب را از وبلاگی دیگر برداشتم. علت بازنشر را در پست بعد حتماً بخوانید!


" تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام.

من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوز را -بی ‌آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:« عجب فلانی چه کتاب هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد! »

اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که« تظاهر به دانایی »،  هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با "تحصیل فلسفه" حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این  متاعی است که هرکس که براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت ...

و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر. "

 

اینها بخشی از بیوگرافی شهید سید مرتضی آوینی، به قلم خود اوست. کسی که خیلی از داشته های زندگیم را به او مدیونم. برای همین میخواهم امروز، که روز شهادت او و مُهر تایید خوردن بر سالها تلاشش برای جستجوی حقیقت است، قدری از ماجراهای خودم و او را برایتان بگویم.

این که من هم مثل او " از یک راه طی شده با شما حرف میزنم". من هم از اول تفکر امروزم را نسبت به زن و نقش طلائیش در زندگی نداشته ام. و این نگاه جهادگونه به زن و زندگی ... حتی این چیزی که شما از سر لطف، از آن به "تسلط به آیات و احادیث" یاد میکنید را هم نداشته ام. من فقط مثل همه دخترانی که در مدرسه ای مذهبی درس خوانده اند، نسبتا با دین و قران و زبان عربی آشنا بوده ام ...

شاید تنها فرقم با زنان دیگر این بوده که آرمانهای بزرگی در سر داشتم. هدفهایی که الان میبینم تا چه حد از هدف اصلی خداوند از خلقتم به عنوان یک زن فاصله داشته اند و به خاطر آنها بهترین سالهای زندگیم را به هدر داده ام.

به نظرم رسید شاید این نوشته، آنهم در این روز آسمانی، باعث شود شما اشتباهات من را تکرار نکنید و بدون اینکه مثل من سالها این در و آن در بزنید، از همین اول درست و زیبا زندگی کنید ...  و پیشاپیش از طولانی بودن آن عذر میخواهم.

 

 

بیستم و یکم فروردین سال 72 بود ... من در حال و هوای کنکور بودم و همه چیز بر وفق مراد بود: دوره های کتابهایم تمام شده بود، تستهایم را با درصدهای عالی میزدم و تازه آن سال عید کلی با آیتم های نوروز 72 و هنرنماییهای مهران مدیری (که تازه شروع کارش بود) خندیده بودم ... بهار آن سال واقعاً برایم بهار بود. سال آرزوهایم. سال رفتن به دانشگاه ...

یادم هست که آن روز شنبه بود، غروب. هوا آن سال زود گرم شده بود و دیروزش – که جمعه بود - کولر را راه انداخته بودیم. فقط یادم هست داشتم کولر را روشن میکردم، که گوینده اخبار، از شهادت راوی روایت فتح، سید مرتضی آوینی در روز جمعه خبر داد. عبارتهای خبر یادم نیست ... یادم نیست اخبار چه ساعتی از شب بود ... حتی نمیدانم چرا این خبر آنقدر برایم مهم بود که دستم روی کلید کولر بی حرکت ماند ...

من هیچوقت روایت فتح نگاه نمیکردم. در خانه ما تماشای چنین برنامه هایی بی کلاسی بود! و درنتیجه نمیدانستم که سازنده این برنامه چنین شخصی ست ... اما سرانجام زیبای زندگیش چنان غبطه آور بود که این مطلب، بدون این که بخواهم در جایی گوشه ذهنم ثبت ماند: جنگ تمام شده، اما هنوز میتوان شهید شد. همانطور که سید مرتضی آوینی توانست.

بعد از آن همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد، که یادم نیست که چطور دست روزگار مرا پله پله با او آشنا و آشناتر کرد ... فهمیدم خود آقا در مراسم تشییعش شرکت کرده است و به او سید شهیدان اهل قلم لقب داده است ... در همان بحبوحه کنکور و در فواصل تست زدنهایم نوشته هایش را میخواندم و "آینه جادو"یش واقعاً جادویی بود که روحم را برای همیشه به تسخیر خود درآورد و نشانم داد که میشود با نگاهی جدید به مقوله دین و دنیا نگریست.

آنقدر محو شخصیتش شده بودم که بدون هیچ تاملی دانشگاه تهران را برای درس خواندن انتخاب کردم. فقط به این خاطر که همان دانشگاهی بود که او سالها در دانشکده هنرهای زیبایش درس خوانده بود. حیف که رشته ام ریاضی بود، و فرصتی برای تغییر رشته نداشتم، وگرنه مطمئنم تحت تاثیر آینه جادویش، کارگردان میشدم! ...

یادم هست هر روز از دانشکده فنی تا دانشکده هنرها می آمدم و تا بوی او را که سالها در آنجا درس خوانده و زندگی کرده بود، از در و دیوار دانشکده استشمام کنم و کمی آرام بگیرم.

 بعد آرام آرام به دنبال ردی از او به زودی پایم به حوزه هنری و دفتر ادبیات و هنر مقاومت و مجله سوره باز شد!  اصلاً مسیرش را بو میکشیدم. یادم هست بعد از چاپ کتاب "همسفر خورشید" که یادنامه ای از او در اولین سالگرد شهادتش بود، کلاً در فضای خاطره های آدمها از او زندگی میکردم. یادم می آید در حیاط حوزه هنری قدم میزدم و در هرجا که کسی خاطره ای از او گفته بود، می ایستادم و سعی میکردم از آن مکان انرژی بگیرم ... همه چیز زندگی من در آن سالها در وجود و شخصیت او خلاصه شده بود، آنقدر که دفتر خاطرات آن سالهایم همه خطاب به " آقا مرتضی" ست ... من با او دوران نوجوانیم را به معنای کلمه ترک کردم و قدم به دوران پرشور و دغدغه جوانیم گذاشتم: دغدغه ای به عظمت دفاع مقدس و شهدا ...

دیگر حس میکردم که رشته ام جوابگوی نیازهایم نیست. چون هیچ نسبتی با آرمانهای جدیدم نداشت. خود آقا مرتضی هم از رشته فنی اش هیچ استفاده ای نکرده بود. این شد که در میانه راه، با وجود مخالفتهای شدید خانواده، رشته ام را تغییر دادم و رفتم تا زبان انگلیسی را آنقدر خوب یاد بگیرم که بتوانم آرمانهای اسلام را در جهان منتشر کنم.

حالا فکرش را بکنید که با وجود اینهمه تغییرات درونی و دغدغه های جدید، زندگی در خانه ای که مجبور بودم برای اینکه ترانه هایی که خواهر و برادرانم میگذاشتند را نشنوم پنبه در گوشهایم بگذارم، چقدر سخت شده بود! ... آن روزها تنها چیزی که میخواستم یک زندگی خدایی و جهادی بود. و بدون شک اگر پسر بودم، از لبنان سر در می آوردم!

این وسط مسئله ازدواجم هم مزید بر علت شده بود . کسانی که خانواده ام میپسندیدند، من از نظر اعتقادی ردشان میکردم، و کسانی که من قبولشان داشتم، آهی در بساط نداشتند که خانواده ام به آنها راضی شوند. همسرخان تنها کسی بود که به حد قابل قبولی واجد شرایط من و خانواده ام بود: شرایط من از نظر مذهبی و شرایط خانواده ام از نظر موقعیت اجتماعی! ... و این شد که بعد از امتحانات ترم آخر دانشگاه، شدم خانم یک خانه قشنگ 80 متری.

و این اول ماجرا بود: اول مواجهه من با چهره واقعی زندگی. ماههای اول که گذشت زندگی واقعی شروع شد. و من وقتی به خودم آمدم که دیدم تمام برنامه ریزیهای آرمانی ام برای نجات جهان به هم ریخته بود و با آنهمه توانایی، کارم شده بود شستن و پختن و سابیدن ...

بعد هم که سر و کله خانوم خانوما پیدا شد و دیگر به کلی دست و بالم بسته شد و شدم یک کوزت به تمام معنا ... اما تمام وجودم از کارهای خانه گریزان بودم و آنها را بیهوده ترین کارهای عالم میدانستم و هیچ جوری زیر بارشان نمیرفتم. همه چیز فقط در حد رفع نیاز بود. و از همه بدتر این که همسرخان از آن مردهاییست که روی تمیزی خانه و نظم و ترتیب بسسسسسیار حساس است. و این شد مقدمه شروع بداخلاقیهای او و باز شدن روی ما به هم.

بد اخلاقیهای او که شروع شد، یک دور باطل به راه افتاد: من از همه چیزم گذشته بودم که با یک همسر مومن ازدواج کنم، با تمام خصوصیات انسانهای مومن، از جمله خوش اخلاقی! و با دیدن بداخلاقیهای او سرخورده میشدم و از لجم بیشتر از قبل دست و دلم به کارهای خانه نمیرفت. و بعد در نتیجه این لجبازیهای من، همسرخان بداخلاقتر میشد و دوباره حال و روز من از بدتر قبل!

این را هم بگویم که من چون هیچوقت در دین تفقه نکرده بودم، همه دانسته هایم از دین فقط به اندازه معمول یک آدم قدری مذهبی بود. مثل همه دختر مذهبی های مدرن! ... برای همین هم بود که نگاهم به زن و زندگیش هم مثل نگاه متداول بود. همه اش فکر میکردم که زن باید در جامعه باشد و پیشرفت کند. و اصلاً اسلام هم مخالف این ماجرا نیست و تازه شاید بهتر باشد خانمهای مذهبی هم در عرصه اجتماع حضور موفق داشته باشند! ...  چند سال گذشت تا توانستم به هر صورت که شده همسرخان را راضی کنم تا اجازه دهد سر کار بروم. این شد که خانوم خانوما سر از مهد کودک درآورد و من سر از یک شرکت بزرگ !

و آن سالها سخت ترین سالهای زندگی من بود. از صبح زود میدویدم و در محیط کار حرص و جوش میخوردم تا کارم را به نحو احسن انجام بدهم و یک خانم چادری موفق باشم ( که انصافا هم بودم و هر چند وقت یکبار کلی تشویق میشدم )، و عصر که خسته و کوفته برمیگشتم دیگر اعصابی برای خانوم خانوما و رسیدگی به امور خانه و توجه به همسرخان نداشتم.

باور کنید تمام سعیم را میکردم، اما نمیشد. همیشه یک جای کار میلنگید. فقط دوست داشتم روز بالاخره یک جوری تمام بشود. دیگر همان دین و ایمان نصفه و نیمه هم را هم داشتم از دست میدادم. این چه جور اسلامی بود که من را مجبور میکرد با اینهمه توانایی ذهنی، اسیر همسر و بچه باشم و فلان همکار مَردَم بتواند با فراغ بال در خانه اش بنشیند و به او رسیدگی بشود؟ ...

و اینطوری بود که آرام آرام تغییر کردم و روز به روز بیشتر از دین فاصله میگرفتم. حالا دیگر بهانه جدیدی برای اختلاف من و همسرخان پیدا شده بود. از این که میدید من روز به روز بیشتر دارم از دین دور میشوم ناراحت بود. هم نگران خودم بود و هم نگران تربیت دینی خانوم خانوما. اما من آنقدر سرخورده بودم که فقط به دنبال این بودم یک جوری سرم را به چیزی گرم کنم و از غصه های زندگیم فاصله بگیرم: رمان، فیلم، موسیقی و حتی تمرین رقص!!!! ... اما دریغ! هیجدام از اینها درمان درد من نبود، حتی سرگشته ترم میکرد، چون با فطرتم سازگار نبود.

در تمام این سالها، کتابهای آقا مرتضی از داخل کتابخانه غریبانه من را نگاه میکردند. هر وقت نگاهم به آنها می افتاد از خودم شرمنده میشدم. از اینکه از کجا به کجا رسیده ام ... من که به فکر رها کردن جهان بودم، حالا در کار خودم هم مانده بودم!

و بالاخره سال 87 و همزمان با بارداری دومم بالاخره این جدال پایان یافت و من به اجبار خانه نشین شدم. حالا دیگر دلتنگی برای محیط کار و آنهمه جنب و جوش، و سختیهای بارداری هم به غصه هایم اضافه شده بود.

روزی در خلوت خانه و در میان تمام این دلتنگیها از روی بیحوصلگی کتابی را از کتابخانه برداشتم. یکی از کتابهای همسرخان به نام: "نقش ائمه در احیای دین" نوشته علامه سید مرتضی عسگری ... یک کتاب 3 جلدی که در واقع پیاده شده ی سخنرانیهای ایشان بود. کتاب آنقدر قشنگ و روان بود که دست کمی از یک رمان نداشت.

این کتاب به زیبایی تمام شرح میداد که چطور بعد از پیامبر (ص) دین به دست نااهلان افتاد و آرام آرام به قهقرا رفت. تا این که به قول امام حسین (ع) از آن جز اسمی باقی نماند. و بعد امامان نازنین ما دست به کار شدند و هرکدام به یک نحو یکی با صبر، یکی با صلح، یکی با جنگ، یکی در قالب دعا، یکی با حلقه های درس، یکی در زندان، یکی در لباس ولیعهد و تعدادی هم در حصر خانگی، این علم هدایت حفظ کردند و راه هدایت را برای جویندگانش باز نگه داشتند.

جذابیت دراماتیک این موضوع آنقدر زیاد بود که به هوس افتادم دست به کار شوم و حالا که بیکار در خانه ام از فرصت استفاده کرده و آن را به یک رمان تبدیل کنم. و جالب این که این بار همسرخان نه تنها مخالفت نکرد،بلکه خودش مشوق من در این کار بود ... و این شد سرآغاز تحقیقات من درباره صدر اسلام و ماجراهای آن. و این شد آغاز آشنایی من با این خاندان سرشار از کرامت و جوانه های شیدایی که روز به روز بیشتر در قلبم می رویید. چقدر آنها زیبا زندگی میکردند. و چقدر آرام . و چقدر بودن در متن زندگیشان لذتبخش بود.

تمام دوران بارداری ام را با این خاندان محشور بودم. کتابهای تاریخ را میخواندم و انگار که به سوزناکترین روضه ها گوش بدهم،اشک بر صورتم جاری بود. از آنهمه زیبا زندگی کردنشان، از آنهمه تلاش و از خود گذشتگیشان برای هدایت بشریت. از این که بر خلاف من نادان فکر نمیکردند هدایت بشریت لزوما باید با جنگ و خونریزی و هارت و پورت همراه باشد. بلکه گاهی یک لبخند و یک مهربانی به جا، میتواند به اندازه یک جنگ خونین چند ماهه در پیشبرد دین کارساز باشد! ... اما از همه بدتر، اینهمه غربتشان میان کسانی مثل خودم که اسم خود را شیعه و محب این خاندان گذاشته ایم، دلم را به درد می آورد.

اثر زیبای آن لحظات آسمانی را امروز به وضوح در خانوم کوچولو احساس میکنم. آخر خانوم کوچولو بالاخره در روز میلاد یکی از همین امامان نازنین به دنیا آمد! ... و این که از ته قلب محب این خاندان است. دوستدار عاشقانه نماز و عبادت و حجاب ... و انگار با وجود 3 ساله بودنش، یک درک شهودی نسبت به مسائل دارد که ما همگی در آن مبهوتیم!

و بالاخره کار به مشهد رفتن امسالمان رسید و آن سلسله سخنرانی خانواده متعالی استاد پناهیان، که ماجرایش را قبلاً در پست " چرا تحمل میکنم " برایتان گفته ام.

جرقه اول که زده شد، قدم قدم به جلو هدایت شدم و تازه آن موقع بود که فهمیدم تمام این مدت چقدر اشتباه کرده ام. این که " طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس " درمان همه سرگشتیهای من است. اینکه به جای گیر دادن به همسرخان و سعی در اصلاح جهان به فکر این باشم که جایگاه واقعی من به عنوان یک زن کجاست ... اینکه فلسفه وجودی من چیست. و از اینکه بانوان امامان و در راس آنها حضرت مادر (س) چه زندگی آرمانی را برای یک زن به تصویر کشیده اند و تا چه حد این جهاد همسرداری و تربیت نسل آینده برایشان ارزشمند بوده و با تمام وجود به آن دل داده اند، درس زندگی بگیرم. نه از فلان زن به ظاهر موفق در اجتماع !

بعد هم که کار به راه انداختن این وبلاگ رسید و تقریباً دو ماه است که در خدمت شمائیم ...

 

... آقا مرتضی! حتماً فهمیده اید که من این روزها دیگر با شرمندگی به آن عکس به قول خودتان "حجله ای" که در آن آنقدر مظلومانه به ما قبرستان نشینان عادات سخیف نگاه میکنید، نگاه نمیکنم ... خیالم راحت است که من هم مثل شما، و مثل تمام بسیجیهایی که تمام معادلات شیاطین عالم را به هم زدند یک مجاهد در راه خدا هستم. منتها من با در خانه ماندن و تمرکز بر روی جهاد مقدسم، معادلات تمام شیاطین عالم را به هم زده ام ...

شاید یک مجاهد مبتدی باشم، شاید در حال گذراندن دوره آموزشی باشم، اما به هر حال در مسیرم ... در مسیر جهاد ... و جالب اینکه تنها نیستم. اینجا همرزمان نازنینی دارم که در این راه همراه منند ... اصلاً خدا را چه دیدید؟ شاید روزی اینجا برای خودش یک پا حسینیه دوکوهه شد؟

یادتان هست که میگفتید دنیای عجیبی­ست؟ دنیایی که در آن شبها ماه ،هم بر بسیجیان رملهای فکه که در گودالها از خوف خدا اشک میریزند میتابد، و هم بر کازینوهای لاس وگاس؟

حالا بعد از دقیقاً 20 سال از عروجتان، هنوز هم دنیا خیلی عجیب است. منتها حالا نسلی جدید از مجاهدان در حال تولدند. زنانی که قدر فرصت جهادشان را میدانند و دیگر همسرداری برایشان بیهودگی نیست ... دنیایی که در آن ماه، هم بر زنانی که در دل شب از خداوند توفیق موفق بودن در جهاد زیبایشان را طلب میکنند میتابد، و هم هنوز بر کازینوهای لاس وگاس! ...

آقا مرتضی! ... سلام من را به اهل آسمان برسانید و از خدا بخواهید یکی از آن مینهای جادویی را برای من هم کنار بگذارد ... مگر خودتان نگفتید که راه شهادت هیچگاه بسته نیست، و فقط کافیست که خداوند متاع وجود کسی را خریدنی بیابد ...

 


نقل از وبلاگ "تو فقط لیلی باش"، باز نشر توسط بانو

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۹

هرکسی که بازی های رایانه ای را تجربه کرده باشد، از اشتیاق رفتن به مرحله بعد به خوبی آگاه است. اشتیاقی که باعث می شود ساعت ها یک جا بنشینیم و بدون توجه به گذر زمان، موانع یا دشمنان مجازی را یکی یکی پشت سر بگذاریم. اگر از فردی که در حال یک بازی رایانه ای است و برای برنده شدن تلاش می کند بپرسیم که بعدش چه خواهد شد بسیار محتمل است که بگوید" به مرحله بعد خواهم رفت" و اگر درباره مزیت مرحله بعد بپرسیم ممکن است درمورد فضاها وامکانات جدید آن بشنویم.

زندگی معمولی آدم ها هم کمابیش همین طور است. ما از مرحله ای به مرحله دیگر رفتن را پیشرفت یا شکست تلقی می کنیم و با تلاش یا بدون آن، در انتظار رفتن به مرحله ای هستیم که بنابر معیارهای نه کاملاً عقلانی مان، مرحله بالاتر است. برخی برای ساخت رؤیاهای خود منتظر ازدواج می شوند، برخی واحدهای درسی را بدون هدفی مشخص پاس می کنند تا زودتر وارد مرحله فارغ التحصیلی یا مرحله تحصیلی بعد شوند، برخی نیز مدام کار می کنند و پس­ انداز تا وارد مرحله ثروتمندی شوند. اما اگر مترهای ما از فرهنگ و حرف آدم ها و امثال اینها پیراسته شوند، شاید در بسیاری از موارد بتوان اسم این پیشرفت ها یا شکست ها را صرفا دگرگونی گذاشت: جابه جاییِ نه لزوماً ارزش­باری از مرحله ای به مرحله دیگر.

فارغ از همه دلایلی که این دست ­و­ پا زدن ­ها، برای درنوردیدن و طی کردن سلسله ­وار مراحل مختلف، ممکن است داشته ­باشد، گمان می­کنم یکی از مهم ­ترین دلایلِ این پویاییِ کاذب باید فرار از فکر کردن به پاسخ مهم­ترین سؤال­های زندگی باشد. سؤال­هایی مانند این که: در پایان زندگی ­ام می­خواهم در چه جایگاهی باشم؟، هدفم از بودنم چیست؟، سبک من برای زندگی کردن چه خواهد بود؟ ممکن است بیان این سؤال­ ها به درستی صورت نگرفته­ باشند و یا مهم­ترین سؤال­های زندگی هر شخص متفاوت با دیگری باشد، اما نکته مهم این است که هرکس، هنگام خلوت با خود و تأمل در مورد نحوه زندگی­ اش، خواهددانست که چه پرسش ­های مهم بی­ جوابی دارد که با گرفتار کردن خود و سوار شدن بر جریانی که بسیاری از آدم­ ها نام آن را پیشرفت گذاشته­ اند، از مهیا کردن پاسخ صحیح سرباز می­ زند و برای دل خود "خوشی" فراهم می­کند.

آن چه که باعث شده­ تا نسبت به ارزش­ گذاری مراحل مختلفی که طی کردنشان رسم زمانه شده مطمئن باشیم، برخی پیش­فرض­ها هستند. اگر این پیش­ فرض­ها را، حداقل برای خودمان، صراحت بخشیم، شاید راحت ­تر بتوانیم در مورد این که آیا طی مرحله ­ای خاص، در مسیر زندگیِ مطلوبِ ما، ضروری، ممکن، یا مضر است، تصمیم بگیریم.   


پ.ن: دنیایی از حرف را خواستم در این چند خط مطرح کنم اما آن­ گونه که می خواستم نشد، نمیدانم قصور از من بود و توانایی قلم و دنیای واژگانم یا حرفهایی که انگار به آسانی آغشته به کلمات نمی ­شوند و فقط ضربه می ­زنند به ذهن چون منی. امیدوارم نظر خود نسبت به میزان گویایی متن، محتوای آن، و هم ­چنین حرفهایی که در این زمینه دارید را مطرح بفرمایید.


نویسنده: بانو

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۴

«“”، ‘’، یا «» علامت‌هایی هستند که برای متمایز کردن نقل‌قول از بقیه‌ی متن به کار می‌روند. در رسم‌الخط فارسی «» مرسوم‌تر است هرچند از بقیه‌ی مدل‌ها هم استفاده می‌شود. سعی می‌کنم با مثال نشان دهم که چه تأثیری می‌گذارند:

نظریه‌ی الف یک نظریه‌ی عقلانی است: این یعنی شما فکر می‌کنید که این نظریه عقلانی است.

نظریه‌ی الف یک نظریه‌ی «عقلانی» است: این یعنی شما فکر می‌کنید که این نظریه آن‌طوری که معمولاً از واژه‌ی عقلانی استفاده می‌شود، عقلانی است. به عبارت دیگر، شما فکر می‌کنید که این نظریه از نظر دیگران عقلانی است.

در حالت استفاده از اینورتد کاما، مفهومی که دارید از آن صحبت می‌کنید، به نحوی لغزنده می‌شود. شما با استفاده از اینورتد کاما، دارید این نکته را تذکر می‌دهید که از این مفهوم به معنای مصطلح آن استفاده می‌کنید؛ به معنایی که معمولاً نزد دیگران به کار می‌رود (برای همین هم از علامتی که مخصوص نقل قول است استفاده می‌کنید، چون دارید به نحوی که معمولاً دیگران عبارتی را به کار می‌برند، آن را به کار می‌برید). و در عین حال دارید تذکر می‌دهید که تعهدی به معنای تحت‌اللفظی و دقیق آن عبارت ندارید.

استفاده از اینورتد کاما، گاهی شکل کنایه‌ای (Ironic) هم به خود می‌گیرد. مثلاً: «قدرت‌های جهان» با ایران مذاکره کردند. که اینجا منظور از قدرت‌های جهان، کشورهایی هستند که به آن‌ها قدرت گفته می‌شود، یا کشورهایی که قدرتمند دانسته می‌شود. وقتی نویسنده از «قدرت‌های جهان» درون اینورتد کاما استفاده می‌کند دارد این را تذکر می‌دهد که خودش نظر مساعدی درباره‌ی اینکه این کشورها قدرتمند هستند ارائه نکرده، و چه بسا خلاف آن را هم مد نظر داشته باشد. ولی چون این کشورها عموماً قدرت‌های جهان خوانده شده‌اند، او هم از آن استفاده کرده. مثال دیگر: نهادهای «حامی حقوق بشر» تاکنون واکنشی نسبت به وقایع سوریه نداشته‌اند. اینجا هم نویسنده می‌خواهد نشان دهد که لزوماً اعتقاد ندارد که این نهادها از حقوق بشر حمایت می‌کنند، فقط چون این نهادها به این اسم معروف شده‌اند، او هم به همین اسم از آنها یاد کرده. موقع خواندن هم (مخصوصاً در اخبار) اینطور می‌خوانند: نهادهای به اصطلاح حامی حقوق بشر ... . در انگلیسی هم معمولاً so called می‌گذارند: The so called human rights institutions … .»

 

مهدی ابراهیم پور، نقل از بانو

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۳

این که در ویلایی روبه دریا بنشینی و از بهارخواب خانه غرق امواج شوی آن قدر لذت بخش هست که به داشتن یک ویلا با کم­ترین فاصله از دریا را تبدیل به یکی از آرمان­های دنیایی کند، اما سبزی و خوش­هوایی جنگل هم مضاف بر آن که از هوای شرجی کنار دریا به آن شدت خبری نیست، راه قناعت را دشوار می کند و می­گویی یک ویلا دریایی و یک ویلا جنگلی. و با همین رویه ویلاهای دیگر در همه مناطق خوش آب و هوا و حتی بد آب و هوا اشتیاق برانگیز می­شوند. این اشتیاق گرچه شاید امروزه برای بسیاری معمولی به نظر برسد اما اگر کمی از حال فراتر رویم چنین نخواهد بود.

اگر از نقطه اکنون بالا رویم و هم چون یک تصویر هوایی پس و پیش را بنگریم، متوجه خواهیم شد که   سفرهای امروزی و امور مرتبط با آن­ها (مانند ویلاسازی­ها و تفریح­های توریستی و ..) آن چنان هم که باید معمولی نیستند و نمی شواد به سادگی آز آن­ها گذشت. از سویی باید نگریست که چه چیز و از چه زمانی موجب شکل گیری چنین پدیده ای شده و از سوی دیگر باید به آثار این پدیده در آینده اندیشید.

پرسش از چگونگی شکل گیری سفر تفریحی هنگامی پررنگ تر می شود که به گذشته ها فکر کنیم و این­که جدا از سفرهای پرمشقت که برای تحصیل علم، برپایی آئین مذهبی و یا ضروریات زندگی رخ می­داد، آیا مردم صرفا برای استراحت وفارغ شدن از دغدغه های روزمره چندروزی را در مکانی دور از خانه و کاشانه خود طی می کرده اند؟ آیا در گذشته ها داشتن خانه هایی در مکان هایی که ساکن آن ها نیستیم، آن هم با شمایلی متفاوت از بومیان آن مناطق، معمولی( به این معنا که حیرت انگیز نباشد) بوده است؟ در ویکی­پدیای فارسی در مورد گردشگری تفریحی آمده: «سفر تفریحی از ابداعات انگلستان بود و ریشه در عوامل جامعه شناختی داشت. بریتانیا نخستین کشور اروپایی بود که انقلاب صنعتی را آغاز نمود و جامعه صنعتی نخستین جامعه‌ای بود که فرصت تفریح را برای تعداد روزافزونی از مردم فراهم می‌آورد. در شروع کار این تفریحات برای طبقه کارگری ممکن نبود بلکه صاحبان ماشین تولید مالکین کارخانجات و تجار و اقتصاد مدارها از این فرصت بهره‌مند بودند. بدین ترتیب طبقه متوسط هم پدید آمد.»(1)ظاهر این جمله شاید چندان منفی نباشد اما آنان­که بیش­تر در باب انقلاب صنعتی و آثار آن مطالعه کرده اند (به این شرط که با بنده همسونگر بوده باشند) بوی ناخوشی را استشمام خواهند کرد و شاید همین بوی ناخوش بتواند انگیزه بخش باشد برای بیش تر خواندن و اندیشیدن در مورد موضوع این نوشته.

اما در مورد آینده و آثار، اگر بخواهیم، به عنوان مثال، اثر مسافرت ها و ویلاسازی ها را بر سرزمین های شمالی ایران مورد توجه قرار دهیم، این جملات دکتر ابراهیم رزاقی مفید خواهد بود: « بهترین خاطره خیلی‌ها از سفر به استان‌های گیلان و مازندران در گذشته‌های دور، تصویر شالیزارهایی است که شبیه تکه‌های آینه همه جا پراکنده بودند؛ خاطره‌ای که بوی خوش برنج و جنگل و باران می‌دهد. حالا ولی کمتر می‌شود این تصویر را دید و اولین نشانه از ورود به این استان‌ها، ویلاهای مجلل است و ماشین‌های مدل بالای پارک شده جلوی هرکدام. به نظرتان غم‌انگیز نیست؟» به چشم این استاد بازنشسته دانشگاه تهران، «قصری که با برج و بارویی بلند، رنگی فانتزی و شیشه‌های آینه‌ای و براق، مثل علفی هرز بین خانه‌های کج و کوله کاهگلی روستا قد می‌کشد یا چون خنجری، سینه جنگل را می‌شکافد یا زیر ستون‌های بتونی‌اش، شالیزاری را خفه می‌کند، فقط یک ساختمان نیست؛ نمادی است از چند تهدید اجتماعی ـ اقتصادی ناخوش.»(2)

در این نوشته کوتاه که چندان پژوهشگرانه هم نیست، فرصت پرداختن به این که انقلاب صنعتی چگونه و با چه انگیزه های سفر تفریحی را به وجود آورد و چگونه این پدیده در زندگی و محیط زیست امروز آدم ها موثر است، وجود ندارد. اما امیدوارم موجب شود تا حتی یک نفر هم به گونه ای متفاوت به موضوع مذکور فکر کند و در مورد آن مطالعه کند و خلاصه این که پژوهش و پژوهش­گر خیز باشد. اما برای مطالعات ابتدایی و سطحی فعلاً منابع زیر شاید مفید باشند:

1. ویکی­ پدیای فارسی/ مدخل گردشگری

2. خودنمایی با ساخت ویلا

3. ویکی­ پدیای انگلیسی/ مدخل سفر

4. ویکی پدیای انگلیسی/ مدخل گردشگری

 

نویسنده: بانو

 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۱