ساعت بیداری

اینجا ساعت به وقت بیداری است...

ساعت بیداری

اینجا ساعت به وقت بیداری است...

مشخصات بلاگ

استفاده از شبکه های اجتماعی ایده جالبی است که باعث شده برخی نیازهای انسانها مثل نیاز به روابط اجتماعی و تسهیل این روابط برطرف شود . اما اینطور به نظر میاد که جلوی برآورده شدن برخی نیازهای دیگر را سد کرده باشد مثل نیاز به تنهایی.
شاید وبلاگ نویسی راهی باشد که آدم دست کم بتواند در تنهایی خودش تنها باشد و این تنهایی را با دیگران قسمت کند.
اینجا ما همراه تنهایی هایمان در پی ما شدن هستیم. سعیمان بر این است که علاوه بر حرکت به سمت جلو ، در راستای محور z هم حرکت کنیم و همان مسائل شاید همیشگی را به قدر وسعمان عمیـق تر بررسی کنیم. پـــس :
گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا "بیا"...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی براساس نویسنده مطلب
آخرین نظرات

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

همه مان شاید در مقاطع مختلف زندگی «باید»هایی داشته ایم. این که باید فلان باشم، باید چنان کنم، و الخ. بعضی وقت­ها متوجه می شویم که این بایدها بی خودی اند، گاهی تغییر شکلشان می دهیم، حتی گاهی «نباید» می شوند برایمان، و رهایشان می کنیم تا بروند. اما برخی دیگر از این بایدها، یا به عبارتی آرمان ها و آرزوها، در مقطع مهمی از زندگی رخ می نمایند، و بعد، نه این که نابود شوند، نه این که دیگر آرمان و آرزو نباشند، همیشه هستند در پس ذهنمان و بسیار کم فروغ می تابند، اما چیزهایی باعث می شوند آن ها را کنار بگذاریم. ما، به رغم وقوف کاملمان به آرمان بودن این آرمان ها، از نزدیک شدن به آن ها هراس داریم، گویی که به مردابی فرو رفته باشند و حرکت ما به سویشان و تلاش برای نجات آن­ها، اگر با یک تلاش زیاد همراه نباشد، خودمان را هم غرق می کند. آن چه که وحشت زده مان می کند همان تلاش زیادی است که نجات آرمان هایمان نیاز دارد.

بیش از این فعلاً قصد ندارم در مورد بایدهای زندگی هایمان صحبت کنم. آن چه مرا به نوشتن واداشت مکالمات دوستانه ام با دوستان و خواهران و ... بود. مکالماتی که یک امر مشترک را برایم روشن کردند: همه انگار غصه ای در دلشان است، و آن هم ناراحتی از بایدهایی است که به مرداب می روند و آرمان هایی که سوخت می شوند. همه انگار بعد از یک دوره خاص در زندگیشان، به خصوص دوره دانشجویی، که سری پر از آرمان و آرزو داشته اند، ناگهان پا را به دنیایی دیگر گذاشته اند و بعد هجوم واقعیت های زندگی مجبورشان کرده که به "معمولی بودن" ، یا حتی کم تر، تن در دهند و سعی کنند حداقل از پس آن به خوبی برآیند. اما حقیقت گزنده آن است که خیلی وقت ها نمی توان به طور کامل از این آرزوها دست کشید، نمی توان برایشان سوگواری نکرد. گاهی حتی در پس یک زندگی پر از لبخند معمولی، دلمان هم چنان سوگوار آرمان های سوخت شده مان می ماند.

نوشتن این متن را به این نیت آغاز کردم، تا از سایر نویسندگان این وب نوشت، و احیاناً سایر وب نویس ها، بخواهم اگر تجربه ای در این زمینه دارند، در موردش بنویسند. از این که چه آرمان ها و بایدهایی داشته اند؟ چه بر سر آن ها آمده؟ چه مسیری از ساخت تا به مرداب رفتن آن ها طی شده؟ فکر می کنید علت معمولی شدن یا روزمره شدن زندگی چه بوده؟ راه نجات چیست؟ و ... گمان کردم شاید نوشتن ماجرای خودمان و خواندن سرگذشت باقی کمک کند تا بهتر متوجه شویم زندگیمان از کجا شکاف برداشته و به وضعیت فعلی رسیده؟ که با چه نخی باید این شکاف ها را کوک بزنیم تا شکاف و پارگی از بین برود؟ که آنهایی که در مسیر آرمانهایشان زندگی می کنند، چگونه فکر کرده اند و چطور زیسته اند؟

امیدوارم دعوتم را برای فکر کردن و نوشتن در این موضوع پذیرا باشید.

 

پ.ن1: رعایت نکات ادبی و نگارشی و هر آن چه که مانع نوشتنتان می شود، به درک (از کاربردش عذرخواهم. جایگزینی نیافتم)! حرف دلتان را با هر کلمه و جمله ممکن بیان کنید لطفا!

پ.ن2: نظر خودم را درباره این که چرا آرمان هایمان سوخت می شوند را پس از دریافت پاسخی حداقل از یک نفر خواهم نوشت.


نویسنده: بانو



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۰